سینما زمانی که قصد ورود به دنیای پیچیده روانشناسی را دارد بیش از هر چیز به درک عمیق از زبان و فرم تصویر نیازمند است. فیلم نقد فیلم Backrooms به عنوان نخستین تجربه بلند کین پارسونز در مقام کارگردان اثری است که میکوشد با ورود به لایههای ناخودآگاه انسان و استفاده از عناصر ترس روانشناختی مخاطب را درگیر کند اما در عمل قربانی فقدان تکنیک و روایت داستانی منسجم میشود.
اشتباه گرفتن پرده سینما با ساختار کلیپهای یوتیوبی
کین پارسونز که پیش از این به عنوان یک یوتیوبر شناخته میشد در این اثر تلاش کرده با یکی کردن دوربین راوی و دوربین همراه شخصیتها فضایی مستندگونه ایجاد کند. با این حال تکانهای شدید و بیهدف دوربین بیشتر از آنکه حس واقعگرایی بیافریند بیننده را گیج و سردرگم میسازد. قرارگیری ناخوشایند زاویه دید و قاببندیهای شتابزده نشان میدهد کارگردان هنوز مرز میان تولید محتوای فضای مجازی و هنر سینما را پیدا نکرده است. حتی در دقایقی که از زاویه دید اولشخص استفاده میشود و صحنههایی مانند مواجهه با ماکت انسان در نمای دور شکل میگیرد حس تعلیق لازم به مخاطب منتقل نمیشود.
ادعاهای روانکاوی بدون پشتوانه حسی
داستان با ورود شخصیت کلارک به مطب دکتر مری کلاین آغاز میشود تا زمینهای برای ورود به اتاقهای پشتی یا همان ناخودآگاه او فراهم کند. سینما برخلاف مقالات روانشناسی متکی بر انتقال حس است. ارجاعاتی مانند نقش ناخدای یکپا در فیلم تبلیغاتی و حضور غولآسای او در انتهای داستان فرضیههای متعدد روانشناختی را مطرح میسازد اما چون فیلمساز نتوانسته ترس کلارک را با ابزار سینمایی بازآفرینی کند این تصاویر برای بیننده خالی از معنا میمانند. وجود اشیاء ناموزون در فضاهای تاریک و صداهای چندزبانه نیز به دلیل نداشتن پشتوانه روایتی محکم توانایی ایجاد ارتباط با مخاطب را ندارند.
ناکامی در اجرای فرمولهای ژانر وحشت
حتی اگر این اثر را تنها یک فیلم بک رومز در ژانر وحشت بپذیریم باز هم در ایجاد ترس موفق نیست. نویسندگی فیلمنامه را ویلیام سودیک بر عهده داشته و المانهایی نظیر کلید عجیب کنتور برق یا نمایش اتاقهای پشتی در تلویزیون را وارد داستان کرده است. با این وجود اجرای ضعیف کارگردان تمام این پتانسیلها را از بین میبرد. لحظاتی مانند ربوده شدن ناگهانی بابی یا ظهور ناگهانی کاراکترهای نامتعارف در کنار درخت کریسمس نه تنها شوک اولیه ایجاد نمیکنند بلکه همان تعلیق نیمبند اولیه را نیز ویران میسازند.
تغییر ناگهانی مسیر داستان و بحران شخصیتپردازی
در اواسط اثر تمرکز داستان به یکباره از کلارک به دکتر مری منتقل میشود. فلشبکهایی از دوران کودکی مری و مشکلاتش با مادر بیمارش به نمایش درمیآید که هیچگاه در ادامه روند فیلم کارکرد مشخصی پیدا نمیکنند. مواجهه مری با اتاقهای پشتی و انسانهای غیرعادی در لایههای ناخودآگاه بدون داشتن فرم هنری منسجم به جای خلق معنا به یک پوچی خستهکننده منتهی میشود.
پیوند دادن روانکاوی با هنر نیازمند ساختاری منسجم و روایتی قاعدهمند است. تجربه کین پارسونز و اثر جدیدش نشان میدهد بدون تسلط بر تکنیکهای پایهای سینما بهرهگیری از مفاهیم پیچیده علمی تنها به ایجاد یک اثر آشفته میانجامد که توانایی برقراری ارتباط با مخاطب را از دست میدهد.















































































